
شب بود ... حرم چقدر خلوت تر از روز عید ... لیلی پاشو گذاشت تو صحن ، در حالی که تو ذهنش هزار مدل سلام داده بود و هزار تا خواسته رو زیر لب زمزمه میکرد تا بهش بگه ... به محض اینکه چسبید به ضریح ... یک منظره قشنگ از درب اصلی ... رفت داخل ... اما نشد دستش به ضریح برسه ... یک گوشه اما جاش داد .. لیلی فکر کرد رویاست خیاله ... مثل رویا زیبا بود ... یادش رفت خواسته هاش رو ...فقط میخواست تا دیر نشده بگه دست و پا شکسته اما بگه ... یک ساعتی فقط تماشا کرد ... بغل دستیش یک کتاب دعا داشت ازش گرفت... گفت حتما برمیگردونه جایی که کتاب دعاها هستن ... شروع کرد زیارت نامه رو به فارسی خوندن ... خسته شده ب...
ادامه مطلب